دیشب سر سفره شام دیدم بابا هی داره بهم نگاه میکنه..بعد گفت فاطمه تو چته؟ چرا این شکلی شدی؟ اصن چرا چهرتاً اینهمه خراب شدی؟؟!!
گفتم شاید بخاطر امتحاناهو شب بیداریامه.
ولی خب..کسی چه میدونه...
نمی خواستم چهرم انقدر ترسناک بشه واسه بقیه:|
چند شب پیش که مامانش عکس جدیدشو گذاشته بود پروفایل،فهمیدم عکسیه که تو مرخصی ازش گرفتن.احمقانه اس که می خواستم از حالت چهره اش بفهمم چقد بهش سخت گذشته!
ولی اینیار اون نیمچه لبخند همیشگیش نبود تو عکس:(
به قول شاعر:
نان را از من بگیر،اگر میخواهی،
هوا را از من بگیر
اما..
خنده ات را نه!
[ادبیات دیشب چقد شعراش جذاب بود واقعاً]
برچسب:
نویسنده: هلیا طباطبایی